پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - بررسىهاى تاريخى و داورىهاى اخلاقى - واسعي سيد عليرضا

بررسى‌هاى تاريخى و داورى‌هاى اخلاقى
واسعي سيد عليرضا

تاريخ طبقه‌بندى علوم، هر جا را به خود اختصاص دهد و در اذهان عامه و خاصه، هر درجه از اعتبار را بيابد، در اينكه عمده‌ترين كار ويژه آن پرداختن به زندگى آدميان گذشته است، كسى ترديد نمى‌كند. تاريخ گرچه به حكم پرداختن به پديده‌اى غير انسانى زمانمند، از حوزه زندگى آدمى خارج مى‌شود و قسمى ويژه را پديد مى‌آورد كه مى‌توان بر آن نام »تاريخ غير انسانى« نهاد، اما فقط حجم اندكى از مطالعات آن چنين است، چون تاريخ زمين، تاريخ درياها، تاريخ جنگل‌ها، تاريخ معادن، تاريخ صنايع و... كه البته گاه برخى از اين پديده‌ها نيز در پيوند با انسان تاريخى مى‌يابند، مثل تاريخ صنايع و تاريخ علوم كه نقش آشكار و مؤثر آدميان در آنها به آنان معنا مى‌بخشد، اما قسم عظيم تاريخ، انسانى است و غرض اصلى در آن، كاوش در پيشينه حيات جمعى يا فردى آدميان و تعامل و تقابل جوامع با يك ديگر و جريان‌هاى حاكم بر آنهاست.
تاريخ انسانى در نگاه كلان خود، به دو حوزه متمايز طبقه بندى مى‌شود؛ هر چند اين دغدغه به جاست كه آيا بر هر دوى آنها مى‌توان نام تاريخ نهاد يا بايد نام ديگرى براى آن جست‌وجو كرد؟ چنان كه آمد، گاه موضوع اصلى مطالعاتى، پيشينه حيات فردى است و كاوش‌گر در پى يافتن اطلاعات و آگاهى‌هايى از شخص و روش زيستى است و مى‌كوشد تا زندگى انسانى را در فضاى محدود زندگى‌اش نشان دهد، و گاه موضوع مطالعاتى، دامنه گسترده‌ترى يافته، جامعه و هويت جمعى به پژوهش گرفته شده، افراد انسانى به عنوان جزء و عنصرى از آن مورد توجه قرار مى‌گيرند.
در اين نگاه، شخصيت و نقش انسانى مطرح مى‌گردد كه البته اين حوزه خود به شاخه‌هاى متعددى تقسيم مى‌شود؛ مطالعات دسته اول با عناوين »سيره«، »زندگى نامه« و »تراجم« شناسايى مى‌شوند و دسته دوم بيشتر به »تاريخ« شناخته شده است. در دسته اول نشان داده مى‌شود كه يك انسان معين و البته شناخته شده و متمايز، به هر دليل و علتى كه باشد، در كجا و چگونه زيسته؛ چه مراحلى را پشت سر گذاشته؛ چه رفتارهايى در مواجهه با خانواده يا جامعه خود داشته و نيز باورها و انگيزه‌هاى او كه موجب نهادينه شدن رفتارى در او گرديده، چه بوده است؟ و...
بى گمان اين دسته از فعاليت‌هاى علمى و پژوهش‌هاى مردمى مى‌توانند در مطالعات دسته دوم هم نقش آفرين باشند، اما دسته دوم، گونه ديگرى از مطالعه و نگرش مطرح است كه بيش‌ترين گفت‌وگوها درباره آن مطرح است و در اين مقاله، به گوشه‌اى از آن مى‌پردازيم.
تاريخ و اخلاق، يكى از بحث‌هاى جدى در حوزه تاريخ انسان است؛ به اين معنا كه مورخ در مقام تصوير يك دوره تاريخى كه لاجرم نقش آفرينى فرد يا افرادى در آن، موجب برجستگى آن دوره مى‌گردد، چه ميزان مى‌تواند وارد زندگى خصوصى آنها شده، به نقد و بررسى آن بپردازد؛ به تعبير ديگر، آيا مورخ مجاز است در بررسى تاريخ، به داورى اخلاقى چهره‌هاى تاريخى بپردازد يا خير؟ آيا مورخ مى‌تواند درباره چنگيز خانِ مغول، شاه اسماعيل صفوى، آقاى محمد خان قاجار، محمد رضا پهلوى يا چهره‌هاى ديگرى چون عمر بن عبدالعزيز، مأمون عباسى، شاه صفى و... اظهار نظر اخلاقى داشته باشد و نشان دهد كه اينان در زندگى شخصى در ارتباط با خانواده خود چگونه رفتار كرده، در عمل به چه چيزهايى پاى‌بندى داشته‌اند؟
اين پرسش در آغاز، بديهى‌تر و سطحى‌تر از آن به نظر مى‌رسد كه بخواهد انديشه‌اى را به خود مشغول دارد و تأملّى را طلب كند، اما واشكافى جوانب، اين پرسش را با ترديدهايى رو به رو مى‌سازد كه به آسانى نمى‌توان از آن گذشت.
البته بسيارى از كسانى كه در بادى امر به چنين پرسشى پوزخندى تمسخرآميز مى‌زنند، كسانى هستند كه هنوز به صورت روشمند وارد مطالعات تاريخ نشده، از آن تنها سرگذشت داستان‌واره‌اى را انتظار مى‌برند كه بتواند اندكى وقت فراغت آنان را پر كرده يا باورهاى شكل گرفته‌شان را تأييد كند؛ اينان هرگز مخاطب گفتار نيستند؛ چرا كه نه تنهاى به چنين تأملاتى توجه نمى‌كنند، بلكه هيچ قاعده و قانونى را در اين حوزه بر نمى‌تابند و انگيزه تاريخ پردازى آنان از پيش روشن، و نتايج كار نيز از آغاز تعيين شده است. اما حتى آنان كه دستى در تاريخ دارند، گاه اين سؤال برايشان چندان جدى و قابل پى‌گيرى نيست و يا دست كم در مطالعات خويش براى آن سهمى آشكار نمى‌يابند. با اين همه لازم است به بازخوانى آن روى آوريم تا بخشى از زواياى آنكه ممكن است دغدغه فكرى برخى باشد، روشن گردد.
در گام نخست، بر اين دانسته پاى مى‌فشريم كه رويكرد و ديدگاه اخلاق و تاريخ با يكديگر متفاوت است؛ اخلاق حوزه‌اى را به بحث مى‌گيرد و تاريخ حوزه‌اى را، و همين تمايز دو دانش مستقل يا دو نگرش را در حوزه معرفتى پديد آورده، انتظارات بشرى از هر يك جداگانه تعريف يافته است. البته تاريخ هميشه مواد خام مطالعات اخلاقى يك فرد را در خزانه خويش دارد و مى‌تواند آن را در اختيار پردازندگانش قرار دهد؛ چنان كه يك مأمور متعهد انتظامى در جامعه كنونى، با همه اطلاعاتى كه از اسرار فردى و زندگى خصوصى يك فرد دارد، تنها خود را موظف به ارائه آنها به دادگاه و قاضى مى‌داند، نه بيشتر، امّا در حوزه تاريخ اين سخن به راحتى پذيرفته نيست كه عملكرد افراد را آن گونه كه تجلّى و بروز يافته، انعكاس داده، از داورى ارزشى و اخلاقى نسبت به آنها پرهيز كند. انسانى كه به زندگى پيشينيان روى مى‌كند،گويا از تاريخ بيش از هر چيز انتظار دارد، تا درباره اشخاص به داورى بپردازد، برخى را به احكام شديدى محكوم و جرايم سنگينى برايشان در نظر بگيرد و به برخى مدال ا افتخار و برازندگى دهد؛ چنين نگاهى از ديرباز وجود داشته است؛»اى. ايچ. كار« در كتاب »تاريخ چيست؟« به طرح اين مسئله پرداخته مى‌نويسد:
روزبرى عقيده داشت:آنچه مردم انگلستان مى‌خواهند در مورد ناپلئون بدانند اين است كه مرد خوبى بود يا نه. اكتن در مكاتبه با كرايتون (Creighton) اعلام كرد: انعطاف ناپذيرى دستورهاى اخلاقى رمز قدرت، تفاخر و سودمندى تاريخ است، و مدعى شد كه مى‌توان تاريخ را »داور منازعات، راهنماى سرگشتگان و پاسدار ضوابط اخلاقى كه نيروهاى زمينى و دينى دائم مى‌كوبند«، قرار داد.
در ادامه »كار« به راز چنين نگاهى به اعتقاد خويش مى‌پردازد و مى‌گويد: اساس اين طرز فكر، اعتقاد كم و بيش صوفيانه اكتن، به عينيت و برترى و واقعيات تاريخ است كه ظاهراً مورخ را مكلف و محقق مى‌سازد تا به نام تاريخ و همچون نيرويى مافوق تاريخ، درباره افرادِ سهيم در رويدادهاى تاريخ، به قضاوت اخلاقى بپردازد.
وى اين نگرش را نسخ شده و تمام يافته نمى‌داند كه در تاريخ مدفون شده باشد، بلكه همچنان داراى حيات است و در انديشه افراد جولان مى‌دهد؛ اين رويكرد به شكل‌هاى غير منتظر، هنوز هم گاه پديدار مى‌گردد. پروفسور »توين بى« تهاجم ١٩٣٥ موسولينى به حبشه را گناه عمدى و شخصى خواند، و سر آيزايا - برلين در مقاله‌اى با حرارت زياد اصرار مى‌ورزد كه مورخ موظف است، شارلمانى ناپلئون، چنگيز خان، هيتلر يا استالين را براساس كشتارهاى جمعى آنان مورد داورى قرار دهد.
در اين ديدگاه تلقى آن است كه »تاريخ« بايد آدميان گذشته را براى عبرت ديگران به پاى ميز محاكمه كشانده، به سختى تنبيه كند.
در جامعه كنونى ما، چنان كه ديرباز چنين بوده است، از تاريخ جز اين انتظار نمى‌رود؛ هم مخاطبان از كتاب‌ها و نوشته‌هاى تاريخى چنين مى‌خواهند و هم آنان كه در اين مسير گام نهاده، به حق يا نابحق، به نوشتن مطالب تاريخى دست زده‌اند، رويكردى اين گونه‌اى دارند؛ كتاب‌هاى تاريخى ما آكنده از داورى‌هاى اخلاقى است و اگر گاه مطالب ديگرى در حاشيه داورى‌ها آورده شود، بيشتر براى تحقق همان نتيجه‌گيرى‌هاست؛ قلم زنان تاريخ قدم زنان اخلاق‌اند و تاريخ عرصه تفرّج آنان است. اين نگاه به پشتوانه ديرينگى و اصالت قوام يافته كه حتى شايد طرح نگاه از منظر ديگر را در نطفه خفه سازد. حتى براى نويسنده نيز اين دغدغه وجود دارد كه راستى مورخ چه وظيفه‌اى دارد؟ آيا به حكم دانشمندى و خردورزى و ضرورت اصلاح جامعه، نبايد تاريخ را به سوى پنددهى بيشتر سوق داد؟
اين سؤال اساسى‌تر از آن است كه بتوان در ضمن يك جمله‌اى يا تغيير يك چهره به آن پاسخ گفت؛ اى »ايچ كار«، پس از آنكه چيزهايى از ديگران آورده بود به ديدگاه مخالف نيز نظرى افكند، جملاتى را آورده كه شايسته تأمّل است؛ هر چند تمام چيزى نيست كه به دنبال آن دست به چنين قلم فرسايى زده شد. وى مى‌نويسد:
اين تلقى را [كه وظيفه مورخ داورى اخلاقى است] پروفسور نوولز (Khowles) رد كرده است؛ نامبرده در درس گفتار آغاز استادى خود، سرزنش ماتلى (Motley) از فليپ دوم، (اگر گناهى بتوان يافت... كه وى مرتكب نشد، از آن روست كه طبيعت بشر حتى در شرارت از حصول كمال عاجز است) و توصيف استابز (stubbs) از »جان« شاه(آلوده به هر جنايتى كه انسان را بى‌حيثيت سازد) را به منزله مواردى از داورى اخلاقى درباره افراد مى‌شمارد كه در صلاحيت مورخ نيست؛ »مورخ قاضى نيست، چه رسد قاضى جلاد.«
»كار« با اين سخن، به نظريه مقابل ديدگاه پيشين اشاره كرده، در ادامه استدلالى را از »كروچه« مى‌آورد كه به ادعاى او در اين زمينه گفتار زيبايى است؛ كروچه مى‌گويد:
»اين تهمت‌ها اختلافى بزرگ را ناديده مى‌گيرد كه دادگاه‌هاى ما (چه قضايى و چه اخلاقى)، دادگاه‌هاى امروزى‌اند و براى افراد زنده، فعال و خطرناك تعبيه شده‌اند، حال آنكه آنهايى ديگر پيشتر در برابر دادگاه زمان خويش حاضر شده‌اند و آنها را نمى‌توان دوباره محكوم يا تبرئه كرد! آنان را در پيشگاه هيچ دادگاهى نمى‌توان مسئول دانست، زيرا در زمره گذشتگان‌اند و به صلح و آرامش گذشته تعلق دارند. اين اشخاص تنها مى‌توانند موضوع تاريخ باشند و فقط قضاوتى درباره آنها رواست كه به روح كارشان رخنه كرده، آن را درك كنند... . كسانى كه به بهانه روايت كردن تاريخ، مانند دادرسان به اين سو و آن سو مى‌تازند، اينجا محكوم و آنجا تبرئه مى‌كنند و گمان نمى‌برند كه اين مأموريت تاريخ است...، عموماً فاقد شعور تاريخى هستند«.
داورى اخلاقى مورخ در نگاه »كروچه« كه خود در عرصه تاريخ و فلسفه تاريخ دستى دارد، منفور شناخته شده تا آنجا كه افراد صاحب نگرش را فاقد شعور مى‌داند كه در اين باره صحبتى به بيان خواهد آمد، اما لازم است به نوشته »كار« از نگاهى ديگر توجه شود كه نكات ارزنده ديگرى بازگو مى‌كند. وى با گذر از اين مقوله، به عقيده خود، به موضوعى دشوار، ولى ثمربخش‌تر از داورى اخلاقى رويدادها، نهادها يا سياست‌هاى گذشته مى‌پردازد و مى‌نويسد:
اين‌ها قضاوت‌هاى مهم مورخ است و كسانى كه با شور و حرارت بر محكوميت اخلاقى فرد اصرار دارند، گاهى اوقات ناآگاهانه راه گريز بسيارى گروه‌ها را فراهم مى‌آورند؛ مورخ فرانسوى »لوفور« (Lefebvre)در تلاش براى بى گناه خواندن انقلاب فرانسه از بابت فجايع و خونريزى‌هاى جنگ ناپلئون، آنها را به »ديكتاتورى يك ژنرال... كه خلق و خوى او... نمى‌توانست راحت به صلح و اعتدال تن در دهد«، منسوب مى‌دارد. آلمانى‌ها امروزه خوشوقت مى‌شوند كه قضاوت اخلاقى مورخ به جاى آنكه اجتماعى را كه هيتلر به وجود آورد، محكوم كند، به نكوهش تبهكارى فردى او بپردازد. روس‌ها، انگليسى‌ها، و امريكايى‌ها بى‌درنگ به كسى مى‌پيوندند كه استالين، نويل چمبرلين، يا مك كارتى را سپر بلاى اعمال سوء جمعى آنها قرار دهد و به اينها حمله شخصى بياورد.
برابر آنچه بيان شد، به نظر مى‌رسد كه پرسش تاريخ و اخلاق چندان بى‌پايه نيست و جا دارد تا نگاهى ويژه به آن افكنده شود؛ هر چند در نگرش پيشين مسئله تا اندازه‌اى وضوح يافت و هم كنونى يا صراحت بيشترى مى‌توان درباره آن سخن گفت، اما در عين حال هم صورت مسئله با پيچيدگى‌هايى همراه است؛ قرابت مطالعات تاريخى با رفتارهاى اخلاقى بازيگران تاريخ، خود مؤيّد اين غموض است و گمان مى‌رود كه با بيان جنبه‌ها و پيامدهاى نگرش اخلاقى به تاريخ، دست كم به تدوين تاريخ‌هاى محض توصيه گردد؛ به ديگر سخن، دو دسته تاريخ نگارى در نظر گرفته شود و گونه علمى آن بى داورى اخلاقى باشد.
برابر آنچه بيان گرديد، مى‌توان جهاتى را براى عدم ورود مورخ به عرصه اخلاق به صورت روشن برشمرد و نشان داد كه پرداختن به اخلاق با چه پيامدها و چالش‌هايى مواجه مى‌گردد.
١ - ارزش داورى اخلاقى، لزوماً بر پايه مطلق‌انگارى اخلاقيات استوار است. در اينجا از مبانى اخلاق سخن به ميان نمى‌آوريم. در زندگى آدميانِ گذشته كه هم اكنون نمى‌توان با آنان گفت‌وگو كرد، ذهن خوانى براى كشف مبانى آنان آسان نيست و بلكه گاه ناممكن است؛ از اين رو مورخ با رفتارهاى افراد رو به روست و اگر به نسبت اخلاق باور شود يا همه آنچه به عنوان اخلاق انگاشته مى‌شود، اخلاقى نباشد، بلكه سنت‌ها و آداب و فرهنگ جا افتاده جوامع باشد، داورى براساس معيارها و ضوابط كنونى نسبت به رفتارهاى گذشتگان مشكل مى‌شود.
مورخ با باورهاى اخلاق كنون با پنداشته‌هاى اخلاقى روز، به گذشته مى‌نگرد كه هر چند نمى‌توان آن را صد در صد غير واقعى خواند، اما در كاملاً واقعى دانستن آن به شدت ترديد است. جوامع كنونى بسيارى از چيزها را اخلاقى مى‌شمارند كه در گذشته يا اخلاقى شمرده نمى‌شد يا حتى ضداخلاق تلقى مى‌شد. شايد ارائه نمونه‌اى از سنت‌هاى حاكم گذشته كه در شمار اخلاقيات قرار داشت و بعدها گونه ديگرى يافت، نامناسب نباشد؛ هر چند اين باور را كه داده‌هاى اخلاقى دينى براى هميشه پا بر جا و ثابت‌اند، نبايد ناديده گرفت، اما اجتهادها و استنباطهاى گوناگون و فهم‌هاى متفاوت در عصر دين‌دارى و تاريخ جامعه اسلامى قابل توجه است.
آنها كه به تاريخ اسلام مى‌پردازند، عموماً نگاهى به اوضاع اخلاقى و فرهنگى پيش از اسلام عربستان مى‌افكنند و با تأكيد بر انحرافات اخلاقى، به نقش تحول آفرين اسلام و تأثير آن در اصلاح عرب جاهلى مى‌پردازند كه البته سخنى ارزشمند است، اما دانستن اين مطلب نيز ضرورى است كه بيان ضداخلاقى بودن عمل برخى بزرگان عرب، به حكم اينكه خمر فروشى يا خمارى مى‌كردند، در آنجا كه پيامدهاى اجتماعى منفى و نابهنجارى داشته، مطلوب است، وگرنه هرگز در شناسايى اوضاع پسنديده نيست. درباره ايران آن روز نيز مسائلى قابل يادآورى است، چون به فرض ثبوت، ازدواج با محارم نمى‌تواند به عنوان الگوى انحراف يا شهوت‌رانى تلقى شود و چند همسرى شاهان ايران هم در فضايى مبتنى بر قواعد اخلاقى زمانه خود بايد بررسى شود. مورخ در چنين مقاطعى، بر لبه تيز تيغى قرار گرفته كه اندك بى‌توجهى، خطر بزرگى را متحمل يا برمى‌انگيزد.
نتيجه سخن آنكه برخى از چيزهايى كه اخلاق به شمار مى‌آيند، در زمان‌هاى مختلف دچار نوساناتى مى‌گردند كه داورى در مورد آنها را براساس قوانين پسينى مشكل مى‌سازد؛ به ويژه وقتى كه امر اخلاقى پيشين، به ضد اخلاق بعدى تبديل شود؛ چنان كه اخلاقيات اجتماعى كه تابع مقتضيات زمانه‌اند، از همين زاويه قابل پى‌گيرى‌اند.
٢. نسبت و رابطه اخلاق خصوصى و اخلاق جمعى و سياسى، بحثى ديگر در وادى تاريخ و اخلاق است. آدميان در رويارويى با زندگى، لزوماً روش و منش واحدى را بر نمى‌گزينند و آنچه در زندگى خصوصى آنان مى‌گذرد، قطعاً همان‌گونه نيست كه در زندگى جمعى آنها پشت سرگذاشته مى‌شود. شايد به صورت اصلى كلى بتوان ادعا كرد كه رفتار انسان‌ها در خلوت و جلوت، در جمع و جامعه و در خانه و بيرون، دوگونه است و كمتر آدمى يافت مى‌شود كه دو سطح فعاليت او از روش يگانه‌اى برخوردار باشد؛ جز آنان كه در عالم باورها استثنايى به شمار مى‌آيند؛ اينكه فردى در زندگى خصوصى‌اش بسيار عطوفت و مهربان يا سخت‌گير و عصبى است، نمى‌تواند ملاك چنين ويژگى اى از ايشان در مواجهه با جمع و جامعه گردد؛ چنان كه عكس آن نيز صادق است.
انسان‌ها، سطوح مختلفى از زندگى را تجربه مى‌كنند. و به حكم قرار گرفتن در فضاهاى متفاوت، رفتارهاى ناهمگونى از خود بروز مى‌دهند كه گاه شگفتى‌آور است؛ بر اين اساس، پرداختن به اخلاق انسان‌ها در تاريخ، هميشه پژوهش‌گر را با توهمى از پيش مشخص شده روبه‌رو مى‌كند كه گويى فردى كه در خانه و خانواده از اخلاقى متعالى برخوردار است، پس در محيط اجتماعى و فعاليت‌هاى سياسى خويش نيز چنين است و نيز انسانى كه در فضاى عمومى به خشم و خشونت اخلاقى شده است، در برخورد با افراد خانواده نيز چنين است؛ در حالى كه واقعيت‌هاى خارجى غير از اين است.
اين داستان مشهور است كه ناپلئون كه در نگاه مردم شخصيتى ترسناك بود، در خانه از همسر خويش به شدت مى‌ترسيد؛ در جامعه كنونى ما نيز چنين ناهمگونى اخلاق خصوصى و اجتماعى، آشكارا به چشم مى‌آيد و گذرى اجمالى بر زندگى حاضران، نمونه‌اى از روش حيات اخلاقى همگان است و سپرى شدن زمان و تاريخى شدن اشخاص، در اين طبيعت تأثير فاحش ندارد.
همگون انگارى اخلاق خصوصى و اجتماعى، به تبرئه يا متهم ساختن افراد مى‌انجامد و يا به نسبت‌هاى ناروا و بى‌پايه منجر مى‌گردد. مورخ وقتى به اخلاق خصوصى افراد توجه كرده، رازهاى زندگى آنان را مكشوف مى‌سازد. چنين مى‌پندارد كه اين انسان، در زندگى جمعى و فعاليت‌هاى اجتماعى خود نيز چنين است و بى‌آنكه به كشف واقعيات رفتارى او بكوشد، به تعميم يافته خود مى‌پردازد و اين خطا، گاه در ذهن او »تحليل تاريخ« به معناى »تاريخ تحليلى« كه دو معناى متفاوت دارند، نام مى‌گيرد كه در ادامه به توضيح آن پرداخته مى‌شود.
٣. القاى ذهنيت تحليلى بر توصيف و گزارش واقعى، مشكل ديگر تاريخ و اخلاق است؛ تاريخ در پى چيست و مورخ چه وظيفه‌اى دارد؟ با همه گفت‌وگوهايى كه در اين‌باره وجود دارد، ظاهراً وظيفه اصلى پژوهنده تاريخ آن است كه واقعيت گذشته را آن گونه كه رخ داده است، در اختيار مخاطب قرار دهد و صد البته فهم واقعيت آن گونه كه بوده، به روش‌ها و شيوه‌هايى نياز دارد كه به راحتى در اختيار هر كس قرار نمى‌گيرد و گونه‌هاى تاريخ نگارى نيز از همين زاويه پديد مى‌آيد كه گاه نقلى و گاه تحليلى و گاه تركيبى نام مى‌گيرد.
برخى به خطا، تاريخ تحليلى را آن پنداشته‌اند كه نويسنده با كنار هم نهادن چند روايت تاريخى و مواد خام، به تحليل يك واقعه پرداخته، آن را تفسير كند و بالاتر از آن به نتيجه‌گيرى‌هايى برسد كه پندآموزى بيشترى داشته باشد؛ غافل از آنكه چنين نگرشى نه تنها تاريخ تحليلى نيست، بلكه القاى انديشه‌هاى برآمده از سنت‌ها، باورها و فرهنگ مورخ براندام تاريخ است كه بى‌گمان خود انحرافى در مسير تاريخ نگارى تلقى مى‌گردد؛ به بيان ديگر، ميان تحليل تاريخ و تاريخ تحليلى بايد جدايى افكند؛ در تحليل تاريخ، پژوهش‌گر برابر يافته‌هاى تاريخى آنها مى‌پردازد و چنين فردى مى‌تواند غيرتاريخى باشد؛ چنان كه عموماً چنين است. اما در »تاريخ تحليلى« كه گونه‌اى از تاريخ‌نگارى است، فرد با روش‌ها و اصولى تعريف شده، در پى كشف تاريخ است كه لزوماً از مورخ برآمدنى است، نه هيچ كس ديگر.
مورخ همچون باستان‌شناسى با ظرافت، گرد و غبار از پيكره اشيا مى‌زدايد تا آنگونه كه بود خودنمايى كند؛ نه به پندار خويش، نقش و نگارهايى برآن تصوير كند كه هرچند آن را زيبا مى‌سازد، اما از واقعيتش دور مى‌سازد. مورخ به پرده‌بردارى از پديده‌هاى گذشته دست مى‌زند و با استفاده از مجموعه داده‌ها و يافته‌ها، به توصيف و گزارش هرچه دقيق‌تر آنها مى‌پردازد و اين وظيفه به او اجازه مى‌دهد تا نشان دهد كه يك نقش آفرين در تاريخ، چه كارهايى كرده، و چه رفتارهايى در حوزه فعاليت جمعى‌اش داشته است. اما ورود در عرصه اخلاق فرد، مورخ را به تحليل‌هاى ذهنى كشانده كه خود ممكن است به تحريف يا تجزيه واقعيت و گاه ناديده انگاشتن بخش‌هايى كه در تضاد با اخلاق است، منجر شود؛ چنان كه مجموعه اخلاقيات را همچون اضلاعى از يك تصوير هندسى دانستن، بيشترين افراد را به چنين خبط و خطايى سوق داده است. اين گمان كه انسان اخلاقى، تمامى جوانب فعاليت خويش را اخلاقى مى‌كند، به پيش داورى‌ها و كتمان حقايقى تلخ انجاميده يا مى‌انجامد.
در اخلاق، انسان‌ها بسيط پنداشته مى‌شوند؛ يا خوبند و يا بد. كمتر فردى متوسط الحال يافت مى‌شود. همچنين كمتر انسانى پيدا مى‌شود كه در يك ويژگى از كمال و امتياز برخوردار باشد و در ويژگى ديگر هيچ ورودى نداشته باشد. چنين انسانى در عالم اخلاق پيدا نمى‌شود؛ در حالى كه در صحنه زندگى، بيشتر آدميان چنين‌اند و آنگاه كه تاريخ از منظر اخلاق به زندگى انسان تاريخى مى‌نگرد، به مطلق نگرى مبتلا مى‌شود كه به شدت با فهم واقعيت‌ها در تضاد است. در پهنه حيات انسانى وجود فردى كه به شدت عاطفى و در عين حال به همان شدت خسيس باشد، شگفت‌انگيز نيست و يا شهوت‌رانى كه دست به مال مردم نبرد، يافت شدنى است؛ به بيان ديگر انسان دلسوز لزوماً از مجالس لهو پرهيز نمى‌كند و فرد خدوم، حتماً از تجاوز به ناموس ديگران گريزان نيست و انسان خشمگين بالضروره ستم روا نمى‌دارد و... . به همين جهات، بايد حوزه تاريخ را از اخلاق جدا ساخت و مورخ را به كشف و ارائه واقعيت كشاند؛ چه آنكه مطلوب او باشد يا نباشد؛ البته مخاطب‌هاى گوناگون از داده‌اى او، بهره‌هاى متفاوت خواهند برد و در دانش‌هاى خاص خود از آن استفاده مى‌كنند.
٤. تأكيد بر اين نكته نيز در توصيه‌هاى پيشين مبنى بر عدم ورود تاريخ به اخلاق شايسته است كه هرچه اخلاقى شمرده مى‌شود، در همه جا اخلاقى نيست؛ به بيان ديگر، گاه رذايل فردى فضايل اجتماعى، و فضيلت‌هاى فردى رذيلت جمعى تلقى مى‌شود؛ بنابراين، كشف رذايل يا فضايل خصوصى و فردى انسان‌هاى تاريخى، لزوماً به رذيلت يا فضيلت جمعى او اشعار ندارد؛ حرص ،ولع، سيرى ناپذيرى و قدرت‌طلبى به شدت در عالم اخلاق فردى ناپسند است؛ چنان كه زهد، ورع، گريز از قدرت و تجاوزگرى مطلوب، اما وجود آن رذايل و نبود اين فضايل در زندگى اجتماعى است كه تمدن‌هاى بشرى را سامان داده است.
اين سخن به معناى نفى اخلاقيات ارزشمند و به نقد كشيدن آنها نيست، بلكه بيان واقعيتى است كه هميشه روى ديگر سكه تمدن‌هاى بشرى است. اگر روزى جامعه‌اى پديد آيد كه در آن هيچ كس به خلاف روى نياورد و همگان پايبند ارزش‌ها و اخلاقيات باشند، البته آرزو و آرمانى متعالى است كه هميشه جامعه بشرى به آن مى‌انديشيده، اما واقعيت جز اين است.
بى‌ترديد قناعت آدميان به آنچه داشته‌اند، هرگز آنان را به كوشش و فعاليت نمى‌كشانده، و دست‌اندازى به حريم ديگران را نيز مجاز نمى‌شمرده است و در اين صورت، بسيارى از دست‌آوردهاى بشرى و اختراعات و اكتشافات رخ نمى‌نمود و بشر همچنان در وضعيت ابتدايى مى‌زيست. دست‌آوردهاى تمدنى بشر كه زاده قدرت‌طلبى، سيرى ناپذيرى و تجاوزگرى او بود، به مراتب بيش از چيزهايى است كه در راستاى كمالخواهى و اخلاق دوستى‌اش وجود يافته است؛ هرچند اين سخن خوشايند ما نباشد.
پس پرداختن به اخلاق در تاريخ، در نهايت نشان مى‌دهد كه انسانى در گذشته منحرف بوده است، اما اين ملاك ارزيابى چه ميزان ارزشى است، گفت‌وگويى ديگرطلب مى‌كند.
٥. آخرين نكته كه مهم‌ترين آن در اين مقوله است، چنان كه در آغاز نوشتار از قول »اى ايچ كار« نقل شد، فرافكنى و سلب مسئوليت از آدميان و جامعه سازانى است كه شخصيت تاريخى در ميان آنها رشد يافته است. پرداختن به اخلاق فردى در تاريخ، از آن رو پسند همگان است كه به طور آگاهانه يا ناآگاهانه، خواسته يا ناخواسته به تبرئه جامعه يا جوامعى مى‌انجامد كه آن فرد را در خود پرورش داده است.
بى‌ترديد انسان‌ها براى گريز از مسئوليت يا توجيه كوتاهى خويش، به هر چيزى تمسك مى‌جويند تا خود را تبرئه سازند و چه راهى بهتر از آنكه در تصوير گذشته يا بزرگ نمايى خطاها و خلاف‌هاى افراد تاريخى، همه گناهان را به دوش آنان افكنده، خود را سبك سازند؟ اگر براى توجيه حاكميت فساد و ستم، نتوان فردى را مقصر دانست همگان در معرض اتهام اند و ضرورى مى‌نمايد كه فردى به عنوان ام‌الفساد و جانى بالفطره معرفى گردد تا ديگران آسوده خاطر سر به بالش استراحت بگذارند!
اگر مورخ بتواند ستم‌گرى خليفگان و شاهان گذشته را زاده خصلت‌هاى فردى و اخلاقيات رذل آنان بگذارد، از ديگران سلب مسئوليت مى‌شود و نشان مى‌دهد كه آنان با اينكه در جامعه‌اى آكنده از ظلم و فساد زيسته‌اند، اما كاره‌اى نبوده، نقشى بر عهده نداشته‌اند و اين بزرگ‌ترين مشكل و افت نگاه اخلاقى به تاريخ است.
در تاريخ، اشخاص بزرگ در واقع تافته‌اى جدا بافته از جامعه و زمانه خويش نيستند؛ از منظر تاريخ اينان پديده‌اند و برآمده از جامعه و اين مادر جامعه است كه زادن چنين افرادى را متحمل شده، بستر پرورش آنان را فراهم ساخته است و تبعاً يكايك آدميان جامعه در شكل‌گيرى او و همانند او نقش دارند و او براى دست يافتن به اهداف خود، بر موج زمانه خويش سوار است.
به راستى كه اين سخن تلخ اما واقعى است؛ جامعه ستم‌پذير ستم گر مى‌پرورد و فساد خواه فاسد مى‌سازد و بردگان ارباب پديد آورده، نوكران آقا به وجود مى‌آورند. هرگز در جامعه‌اى كه انسان‌ها به حق خويش آگاهى دارند و زمانه خويش را مى‌شناسند، كسى نمى‌تواند بر آنان ستم كند؛ هرچند ممكن است عده‌اى قربانى گردند.
پس نگاه اخلاقى به تاريخ و ورود به زندگى خصوصى و خلوت آدميان تاريخ ساز، به گونه‌اى تبرئه افرادى است كه به صورت خنثى در جامعه زيسته‌اند و چون بر اريكه قدرت نبوده‌اند، دست كم نمى‌خواستند به گناهى متهم گردند و هميشه گناه را بر دوش سردمداران و حاكمان انداخته، خود را موجوداتى اخلاقى جا زده‌اند؛ در حالى كه بيش از گناه حاكمان، اين گناه محكومان است كه فساد را رواج داده و توجيه مى‌كند. اگر نباشد تملق‌گويى و مجيزگويى درباريان، هرگز حاكمى استبداد نمى‌كند، و اگر كرنش و فروتنى بزرگان نباشد، هيچ‌گاه درباريان قدرت نمى‌يابند، و اگر دست‌بوسى و به خاك افتادن توده مردم در پيش بزرگان نباشد، آنان نيز بر گرده عامه مردم نمى‌نشينند و اين زنجيره ستم‌سازى است كه از پايين‌ترين سطوح جامعه كه عملاً اكثريت‌اند، آغاز و به بالاترين سطح كه در اقليت محض‌اند، خاتمه مى‌يابد، و آن گاه آدميان به راستى آدمى به شمار مى‌آيند كه به وظيفه و مسئوليت خويش اذعان كرده، بار گناه خويش را پذيرفته‌اند و در پى رفع و رجوع آن برآمده، بى آنكه بخواهند با عنصر تاريخ به فرافكنى كوتاهى خويش بپردازند، به پيراستن خود از آلودگى دست زنند.
در پايان ذكر اين نكته لازم است كه عدم ورود تاريخ به حوزه اخلاق فردى و خصوصى، به معناى آن نيست كه نهادهاى اخلاقى جامعه به محك گرفته نشوند؛ ماكس وبر (MaxWeber) به بردگى بدون ارباب در سرمايه‌دارى كه كارگران و بدهكاران را در تنگنا مى‌گذارد، اشاره كرده، به درستى استدلال مى‌كند كه مورخ بايد درباره نهاد، قضاوت اخلاقى كند، نه درباره افرادى كه آن را به وجود آورده‌اند. مورخ درباره شخص فرمانرواى خودكام مشرق زمين به داورى نمى‌نشيند، اما از او انتظار نمى‌رود كه در مقايسه فى المثل، استبداد شرق و نهادهاى آتن در عهد پريكلس، لاقيد و بى‌طرف بماند. مورخ فرد برده‌دار را مورد قضاوت قرار نمى‌دهد، ولى اين مانع از آن نيست كه جامعه برده‌دار را محكوم كند. امور واقع تاريخ، مستلزم مقدارى تفسير است و تفسير تاريخى همواره متضمن داورى اخلاقى يا اگر اصطلاح بى‌طرفانه‌ترى را ترجيح مى‌دهيد، ارزش داورى است.